Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 بهمن ماه سال 1390
ماهنـــــامه­ ی ادبی حـــــــوا منتشر می­شود:

ماهنـــــامه­ ی ادبی حـــــــوا منتشر می­شود:

ادبیات فراتر از قلم، در زندگی اتفاق می­افتد و در ثانیه­ هایی که آگاهی را تجربه می­کنیم.

"حوا " نشریه­ی ادبی ست که 24 بهمن ماه 1390 همزمان با سالگرد از دست دادن مادر عزیزمان " فروغ فرخزاد" متولد می­شود.  نشریه­ی  حوا پس از کسب مجوز به صورت کاغذی  هر ماه منتشر می­شود.

نقد جریان های ادبی معاصر ، انتشار آثار ادبی ایران، ترجمه­ ی  آثار ملل مختلف به ویژه آثاری که تاکنون ترجمه نشده اند از اهم فعالیت­های حوا خواهد بود.

 

علاقه مندان جهت همکاری می توانند آثار خود را تا 20 ام بهمن ماه سال جاری به آدرس پست مجازی حوا ارسال کنند:

سردبیر: زینب برزگرماهر                                                                                             soli_poems@yahoo.com

دبیر بخش ترانه: غلامرضا رضایی اصل                                                                             rezadelman@gmail.com

دبیر بخش ترجمه: مهدی اکبری فر                                                                                      akbarifar@gmail.com

دبیر بخش داستان: عادل قلی پور                                                                            a_gholipor2002@yahoo.com 

دبیر بخش شعر آزاد: زینب برزگرماهر                                                                            Soli_poems@yahoo.com

دبیر بخش شعر موزون:  احسان محمدی                                                                   ehsanmohamadi7@gmail.com

دبیر بخش نقد و مقاله: سمیه رضایی اصل                                                                       somimail4000@gmail.com

 

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390
در چاه‌های بی تو به دام افتاده‌ام/
در چاه‌های بی تو به دام افتاده‌ام/

 انتقامم را از قوطی‌های ودکا/

 و گوشی‌های موبایل می‌گیرم/

 می‌نوشم و /

 شماره‌ات را فراموش می‌کنم/

یادم نیست/

آخرین بار چه صدایت کرده بودم/

 که نامت هنوز برنگشته از کوه‌های فراموشی/

اسمت را می‌گذارم ودکا/

 دوباره عاشق می‌شوم/

تو حلول می‌کنی در تن قوطی‌ها/

 هی صدا می‌زنم :" ودکا، ودکا، ودکا"/

 و تو از من می‌روی بالا، بالا، بالا/

و دست‌هایت را برگلویم می‌فشاری/

صبح می‌شود/

گناهکار از شب بی تو بازمی‌گردم/

 نه پیراهنی پاره شده /

 نه انگشتی بریده/

 توبه می‌کنم از روز، روشنی و بیداری/

از آفتابی که گندم‌های بی تو را طلایی خواهد کرد/

پناهنده ی زمستانی می‌شوم/

که لا اقل/

ردپایی از تو در یخچال‌های رابطه دارد/

گوشی‌ام زنگ می خورد در زمستان/‌‌

در خواب گرگی تنها/

که دندانهایش را در سرم جاگذاشته است/

آشناست/

از سطرهای قبل/

جواب می‌دهم /

"ودکا، ودکا، ودکا"/

و صدای تو گرم می کند زمستانم را ...

دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390
دوستت دارم...

روزگار، خیلی عجیب و غریب ، درهم برهم و قاطی پاتی شده بود...هفته پیش تعطیلاتی پیش آمد و رفتم اردبیل... همان اردبیلی بود که میشناختم.همانقدر سرد. برفش همانقدر لذت بخش. آدمهاش همانقدر... داشتم کیف می کردم از این آرامش کوتاهی که نصیبم شده بود تا اینکه خبر درگذشت بروسان و اسلامی و دختر خوردسالشان را شنیدم و غافلگیر شدم. شعرهای بروسان را بسیار دوست داشتم و متاسفم از این که دیگر نیست ...خیلی کلنجار رفتم با خودم که معنی مرگش را بفهمم... که یعنی چه که مرده؟..یعنی چه که دیگر در میان ما زنده ها نیست؟... حس و حال وقتی را داشتم که هومن رفت... باز هم نفهمیدم مرگ را:

ولی من

چیزی از مرگ نمی دانم

حتمن به سرزمین عجیبی رفته ای

که درختان بیشتری دارد



تعطیلاتم خیلی زود تمام شدند. برگشتم به تهران لعنتی . به تهران صبح کله سحر از خوابگاه بیرون زدن و شب بازگشتن. فقت تنها چیزی که اینجا برایم داشته کمی شعر بوده است... کمی شعر که " تو " را کم داشته اند همیشه...


بر کاغذ ها نوشتم

شعرهایی را که دیشب برایم خوانده بودی
شعرها یکی یکی کلمه شدند
یکی "درد"
یکی "تنهایی"

یکی...

یکی می خواست که "دوستت دارم" شود
اما " دوستت دارم"
بیش تر از یک کلمه بود
می خواست که زخم شود
اما بزرگتر از اندازه ی قلبم بود


پروانه شد و

بر پلک هایم نشست..

دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390
شالی بنفشد بپوشد در پاییز

به دنبال زنی می گردم

با موهای سیاه

قد متوسط

شالی بنفش بپوشد

با پالتویی زرد

در پاییز

اسمش را بگذارم تو

برای باقی عمری

که ناچارم

بی تو زندگی کنم


فقط ای کاش لب نداشته باشد

شنبه 30 مهر ماه سال 1390
دیر است

 

 

دیر است
من همه‌ی قطارها را از دست داده‌ام
همه‌ی اتوبوس‌ها را
و هر چه دست تکان می‌دهم
هیچ کامیونی مرا به یاد نمی‌آورد..

یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1390
تبعید
دنیا دارد کوچک می شود
فاصله ها نزدیک
اما تو هر روز دورتر می شوی از من
در این دهکده ی مضحک
من یک تبعیدی ام
و مجبورم
هر صبح 
دوباره خودم را به خورشید معرفی کنم
اینجا هم زمان می گذرد
اما پیرتر نمی شوم
چشم هایم
بهتر از قبل
نبودنت را تایید می کنند
و دندان های جدیدی درآورده ام
که فقط 
به درد جویدن تقویم می خورند
اما دستهایم
دستهای بیچاره ام
از دست های تو که جدا شدند
دیگر به جیبهایم برنگشته اند
باید جایی بین سلام
خداحافظ
یا به امید دیدار
فراموششان کرده باشم...

مهدی اکبری فر
پنجشنبه 13 مرداد ماه سال 1390
می‌نویسم دوستت دارم

 

 

 

می‌نویسم دوستت دارم 

 می‌نویسم 1390

می‌نویسم م.الف 

یک قلب می‌کشم 

و شلیک می‌کنم....

جمعه 31 تیر ماه سال 1390
حالا که رفته ای

۱ 

تو بازگشته‌ای 

و شعرهای من را می‌خوانی 

حالا من یک غار هستم 

و سیصد سال از این خواب باقی مانده.... 

 

  

۲ 

من که مسیح نیستم

این همه از آسمان 

بالا 

و  

بالاتر 

می روم 

من 

فقط یک پسر بچه‌ی کوچولو ام 

که تو با یک عالمه بادکنک 

تنها گذاشتی‌ام

 

  

۳ 

نه دست های خشکی داستم 

و نه بدنم شبیه درخت‌ بود 

نمیتوانستی به من تکیه کنی 

پس 

ق ط ع ه  

        ق ط ع ه 

                ام 

                   کردی 

و من رو ی ق ط ع ه های بدنم 

برای تو شعر نوشتم 

م.ا

یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1390
تنها زیر باران

خیال می‌کنم که نرفته‌ای 

و هنوز 

این خیابان همیشگی را 

                               با من قدم می‌زنی 

می‌ایستم پشت شیشه‌های کافی‌شاپ :

ما داریم آنجا قهوه می‌نوشیم٬  

                                       چای می‌نوشیم، 

                                                            شکلات داغ می‌نوشیم... 

حالا دارد باران می‌بارد 

و من حتی نمی‌توانم 

یک چتر 

برای خودم خیال کنم

پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390
به صلح که در سیاره‌ای دیگر است



به صلح که در سیاره‌ای دیگر است

دیگر دنیا داشت به آخر می رسید

تو از ستاره ای ،

که اصلا از شب‌های زمین معلوم نبود

به اینجا آمدی

دامنی از شهاب‌های از خانه بریده به تن داشتی،

چشم‌هایی

که از انفجار هر منظومه‌ی جنگ‌زده‌ای درخشان‌تر بود

می‌خواستی

همه‌ی ما را عاشق خودت کنی

اینطور‌ شد

که به آتش زدی

و از خاکستر بال‌هایت

یک بسته شکلات به هر سرباز

و یک آدامس به هر فرمانده دادی.

 

اما تو زیادی قشنگ بودی

 

پس باید چهره‌ات را مخدوش می‌کردند

جای پاهایت بمب گذاشتند و

پشت سرت حرف درآوردند.

کار به جاهای باریک کشیده بود

باید از این شطرنج دور می شدی،

بچه ها تورا به صفحه ی بادبادکشان دعوت کردند...

 

حالا مدت‌هاست رفته ای

مدت‌هاست

که دوربین‌ها

به زیبایی زخم‌هایت اعتراف نکرده اند...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      >>