X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

سرهای بی صورت

داستانی که در زیر می خوانید داستانی تجربی است که  دقیقا دوسال پیش نوشتم و سومین داستان من است .


سرهای بی صورت


سنگ های کوچک و بزرگ زرد از سینه ی تپه سر بالا کرده بودند و صورت تخت و خز بسته شان را رو به مغرب می گرداندند.

جمع شده بودند پشت سر مرد لاغر و کوتاه قد ، با چشم های تورفته و صورت کوچکی که موهای سفید و کوتاه لای چروک هایش سیخ ایستاده بود.چیزی لای پارچه سبزی توی دست داشت.زن ها گوشه ی چارقد شان را کشیده بودند جلوی دهانشان.دختر بچه ها چسبیده بودند به دامن های پف کرده و چین چین مادر ها.چند جوان چوب به دست خیره بودند به مرد سبیل هیتلری که شکمش از زیر جلیقه ی پشمی بیرون زده بود و در گوشی چیزی به پیرمرد می گفت.پیرمرد مدام سرش را به چپ و راست تکان می داد و مرد چاق دستش را می کشید به چانه اش و گردنش را کج می کرد. همه چشم دوختند پایین دست نهری که تپه را دور می زد و از پایین قبرستان راهی می شد و چند خانه گلی که عده ای چوب و قلّاب سنگ به دست جلویشان صف بسته بودند.مردی با شانه های عریض و قدی بلند، تفنگ به دست و چپق به دهن از یکی از خانه ها بیرون آمد، سرش را به طرف پیرمرد چرخاند و قیافه اش توی هم رفت.

تفنگ را داد دست پسر بچه ی چهارده پانزده ساله ی سر تراشیده ای که آستین بلوز پشمی یغورش را کش داده بود تا کف دست و خرت خرت دماغش را می کشید. مرد دستش را انداخت قاچ زین را محکم چسبید و خودش را کشید روی اسب کهر.دهنه را جمع کرد توی دستش . اسب عقب و جلو شد و شیهه کشید.دندان های سفید و درشتش افتادند بیرون.زن صورت زرد بچه را چسباند به صورتش، قطره های اشک مالیدند روی گونه های بچه.

پیرمرد سرش را پایین گرفته بود و نگاه می کرد توی چاله ای که جلوی پایش کنده بودند. مرد قد بلند این طرف و آن طرف می رفت و به  جمعیت نگاه می کرد. دود چپق را از سوراخ  دماغ اش بیرون داد و برگشت به طرف صف چوب به دست هایی که جلوی خانه ها صف کشیده بودند. پیرمرد بسته را با دست های لرزان بالا آورد و بوسید .گذاشت روی چشم های خیسش و نگاه کرد توی چاله. لب هایش تند تند به هم می خوردند اما بغضی که توی گلویش چنبره زده بود نمی گذاشت صدایی بیرون بیاید. آسمان را نگاه کرد و با انگشتان اش تمام دشت را نشان داد...

به خرابه ها که رسید اسب را آرام تر کرد و چشم گرداند توی زمین چاک چاک و جاده ی خاکی که از بین خرابه ها و سبزه هایی که بودند و نبودند می پیچید توی راه سنگلاخی کوه. سگ پیر و پشمالویی از پشت دیوار فرو ریخته و رگ به رگی بیرون آمد.سر بالا گرفت به طرف مرد.یک پایش را کنار خرابه بلند کرد و گوشه ی دیوار خیس خورد.چند قدم جلوتر دراز کشید و جایی روی پشتش را که موهایش ریخته بود و گوشتش چاله شده بود را لیسید. کرم ها توی چاله می لولیدند و از زیر زبانش بیرون می آمدند.مرد ابروهایش را در هم کشید ، روی کبود بچه را چسباند به سینه اش. شلاق را پایین آورد و کوبید به کفل اسب.

پیر مرد بسته را انداخت توی چاله ی جلوی پایش . آب دماغ موهای جلوی لبش را خیس می کرد.

اسب چهار نعل در جاده ی خاکی می تاخت و گرد و خاک از زیر سمش بلند می شد و به هوا می رفت.مرد دهنه را گرفته بود توی یک دستش و بچه را محکم چسبیده بود. جاده که پیچید صدای شیهه اسب بلند شد. پاهای جلویش رفتند هوا ، چشمانش گشاد شدند و به پهلو روی زمین افتاد.

زن ها هق هق زدند و نوک چارقد شان را کشیدند جلوی چشم هایشان و حالا مثل سر های بی صورتی بودند که تکان می خوردند.دختر بچه ها هق هق مادرها توی گوششان می پیچید و اشک تا زیر چانه هاشان می آمد.

خاک می ریخت توی چاله. زن تنها نشسته بود و باد چارقد سیاه را روی سرش جا به جا می کرد. دست هایش را می کوبید رو سرش و بعد شیار های سرخ روی صورتش را نو می کرد و تلو تلو می خورد.مرد تکیه داده بود به سنگ کوچکی و مورچه های سیاه و درشت که جلوی چشمانش رژه می رفتند را می پایید.

             پیر مرد خاک را با دستانش هل می داد توی چاله . شانه های پیرمرد

می لرزیدند

تاریخ ارسال: شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 23:26 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب
نظرات (5)
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1387 20:40
بهروز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مهدی خوبی؟
داستانت خیلی زیبا بود لذت بردیم
موفق باشی
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1387 09:39
عطا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام. خوبی؟
خیلی از داستانهایی که نوشتی لذت بردم. خیلی زیبا هستن
خوشحال می شم به وبلاگ من هم سری بزنی و نظر بدی
با یک شعر نو در وصف مهدی اخوان ثالث و سه رباعی به روز هستم
یا علی
دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1387 20:28
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام آقای اکبری فر

ببخشید شما همون آقای اکبری فر حوزه هنری خودمونین؟

یا من اشتباه می کنم؟؟؟؟

در ضمن می خونم وبتونو ....

شاد باشید...

چارشنبه سوریتونم مبارک باشه پیشاپیش....

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1387 10:22
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی خیلی شرمندم کردید با الطافتون ...

من هم با کمال میل و اشتیاق لینکتون کردم ...

انشالا همسایه های خوبی باشیم..
چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387 17:34
شیما پورخاقان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
توصیفاتونم مثل ترجمه هاتون زیباست.
اما همه غم هارو میبینند.بهتر نیست از شادی ها بگید؟از شادی های یه مرگ نه وابستگی هاش.
با نوروز ۸۸ به روزم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد