X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

من پسربچه ی خواب های تو ام

به تو و خواب هایت

















من پسربچه ی خواب های تو ام
                                         با موهای طلایی

                                                              با موهای فرفری


سوار ترکه ی گیلاسی ام در بهار

از همه ی خواب هایت عبور می کنم

به سوی کابوس هایت می تازم
با شمشیری از تخته ی جعبه های میوه
شکم گرگ را می درم
و قبل از اینکه بترسی
                           بیدارت می کنم.



من پسربچه ی خواب های تو ام
                                         با موهای طلایی

                                                              با موهای فرفری


مادربزرگ قلاب سنگی برایم بافته با آواز

همه ی سرباز ها را می کشم
                             تانک را می کشم
                                        هواپیما و صدای ترسناکش را می کشم
سوار ترکه ی گیلاسم می شوم
و میانبری را که فقط خودم بلدم
از میان جنگل مین خط می زنم
                               تا به قصری برسی از شکلات و پولکی و آجیل.



من پسربچه ی خواب های تو ام

                                         با موهای طلایی

                                                              با موهای فرفری


دو تا بال سفید در کوله پشتی ام دارم
آنها را به تو می دهم
هر وقت زمین دیگر جای ماندن نباشد
با مدادم
ستاره ای را که قرار است آنجا باشی ، پر رنگ تر می کنم                                                    گل های سرخ برایت می کشم
و با پاک کن
هر صبح
کابوس هایت را پاک می کنم.



من پسربچه ی خواب های تو ام

                                         با موهای طلایی
                                                              با موهای فرفری

...
مرا به یاد بیاور.





مهدی اکبری فر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 16:46 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب
نظرات (37)
چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389 17:09
پرنیان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوه واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم با خوندن این شعر.
شاید دلیلش این بوده که قبل از خوندن شعر یه نگاه اجمالی به وبلاگتون و طرحش کردم که منو سر ذوق اورد...
فکر کنم اون پسر بچه های بالا ی صفحه وبلاگ به نظرم همون پسر بچه ای اومد که ازش در این شعر صحبت شده...
:) اگه اجازه بفرمایید من لینکتون رو توی بلاگم بذارم...اگرم شما هم از وبلاگ تازه ساخته ی من خوشتون اومد لینکمو بذارید در غیر این صورت...هیچ اجباری نیست
چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389 22:51
Manijeh Askvyy
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درودهای فراوان به مدیر مسئول محترم:
همکاران عزیز، شما را به وبلاگ رهروان بابک خرمدین با مقالهاخلاق مارکسیستی عامل بی بندوباری و دیکتاتوری در جامعه می گردد دعوت می کنم از نقدهای خوبتان دریغ نورزید با تشکر همکار شما منیژه
http://manijehaskvyy.blogsky.com/
پاسخ:
مدیر مسئول چی؟کشک چی؟...با کی کار دارین ؟ فک کنم شماره رو اشتباه گرفتینااا
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389 00:48
نباتی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام پیسر جون
خوبی
ببین
آوای اردبیل رو دارم منتشر می کنم
نوشته بده
شعر یا دل نوشته
یه چیز از همین زندگی معمولی
سیاست رو گذاشتم کنار اینجا
خب؟
گرفتی که
از تبریز بنویس اصلن
از هر چی که دوس داری
برات یه ستون گذاشتم کنار
اسمش با خودت
اما با مشورت نوباتی
اوکی؟
منتظرتم پیسر جان
ممنون
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389 15:14
مهدی آقازاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا اینطور فکر میکنی؟
پاسخ:
نه بابا !! شوخی کردم!!شما گلی
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389 16:25
مژده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
شعرای قشنگی میگین بهتون تبریک میگم.
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389 21:51
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زیبا بود رفیق

حال و هوای شعراتون حال شعرای شاعرای اونور آبو داره ... آدم احساس میکنه داره یه شعر ترجمه شده رو میخونه ...

اون روز توو حوزه که این شعرو خوندید با خودم گفتم لابد عمو شلبی هم اینطوری شعر میخونده!
پاسخ:
من نفهمیدم این خوبه یا نه!! خوب من دارم حال و هوای خودم رو می نویسم ...اگه اینطوری نوشتم یعنی که خیالاتم اینطورین...حتما اونهام روم تاتیر گذاشتن مخصوصا شب عزیز...ولی این تاثیر در خیال و فکر نبوده و فقط در جرات بیان بوده و بس...
جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1389 09:40
مژده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام آقای اکبری فر
ممنون به وبم سر زدید. من شما رو لینک کردم اگه خواستید منو لینک کنید.
جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1389 10:00
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نه بابا رفیق...منظورم این بود که زبان شعری قوی ای داره این شعر...
حالا تاثیرم بوده اما در حدیه که خوبه و قشنگه ...

شاد باشید
جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1389 10:58
آیدینـ ضیاییـ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام رفیق
چرا ،عنقریب به روز خواهد شد که البته این پایان ریدمان نیست !
شاد بزید
والسلام
جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1389 14:26
مهدی آقازاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ترکی یا فارسی به نال بینم چی میگی؟
دوکلمه اینگلیش یاد گرفته زبون خودتو گم کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
خوب شما میتونین برین یاد بگیرین...ادبیاتتون درخور خودتونه و نظرتون رو پاک نمی کنم که دوستان با ادبیات شما آشنا بشن.


راستی من بیشتر از دوکلمه اینگیلیش بلدم به خدا.....:))
شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 10:18
ناهید آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام و وقتتون بخیر اول از همه باید بگم با باز کردن وبتون جا خوردم انتظار داشتم مثل قبل شعرهای کوتاهی ازتون ببینم و با دیدن این شعر تعجب کردم چون همیشه خودتون از این موضوع شکایت داشتین(حالا خوب و بدش بماند)...با دیدن اسم شعرتون انتظار داشتم به خواب عمیقی فروبرم و همه چیز برام مبهم و تاریک باشه ولی اینطور نشد بیشتر به یک قصه افسانه ای و اسطوره ای شبیه بود که مخاطبو به خواب دیدن وادار نمیکرد. نمیدونم قصد واقعی شما از این شعر که البته اجازه بدین اسمشو بذارم یه طرح داستانی!چی بود ولی اون چیزی که من احساس میکردم هدف شماست(رفتن به خوابها چه رویا و چه کابوس و دیدن تصاویری مبهم و آشفته از ورای ضمیر ناخودآگاه که شاید باعث بشه مخاطب هم به خواب فرو بره یا حداقل به خوابهاش فکر کنه) با اون چیزی که در این متن اومده خیلی فرق داره!نمیخوام قضاوت کنم چون در مقامش نیستم فقط میخوام بگم انتظار منه مخاطب از شعر برآورده نشد...البته زبان قوی و محکمی داشت جدا از اینکه احساسهای زبانی در این شعر با خواننده و محیط فرهنگی شاعر کمی بیگانه بود و من این بیگانگی و بی رغبتی رو کاملا حس میکردم...فکر میکنم به اشعار قبلیتون بیشتر علاقه مند باشم...جدا از همه این حرفها دلم میخواد این زبان قویتونو به نگاه فرهنگی و محیطی زندگیتون و زندگیمون نزدیکتر کنید تا صمیمیت که مهم ترین رکن شعر امروزه در شعرهای زیباتون موج بزنه...بهترینها را برایتان آرزو میکنم...سبز و جاری باشید
پاسخ:
خیلی خیلی ممنونم از نظر ارزشمندتون.
شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 11:19
عادل قلی پور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بابا فانتزی!!!!!!!!
همون چیزی که من بهت حضوری گفتم خانم طلوعی هم اینجا نوشتن!!!
تو چرا اینقد تحت تاثیر ترجمه قرار میگیری موهندیس!
پاسخ:
شما حضوری چیزی نگفتی...فقط یه چیزی پرتاب کردی...اگه حواستو جمع می کردی جواب من و جواب ایشون رو درست می خوندی متوجه می شدی که منظور خانوم طلوعی یه چیز دیگه اس. یه حرفو صد بار که نمی گن...!
شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 13:05
مسعود آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مهدی جان..ممنون که شعرمو خوندی...و نظرت!

با یه دید اجمالی توی این شعر من یه فرم از احساس می بینم که در ساختار های متفاوت شکل می گیرند..زبان ساده ولی تک صدایی...که روایت گر تمامی اشیا خود شاعر است..آن هم با یک لحن مشخص..بزار یه مصداقی بیارم...ما وقتی میخواهیم خبر مرگ بدیم یه فضای زبانی داریم..از یه لحن خاصی استفاده می کنیم..و وقتی خبر عروسی با یک فضای دیگری..شوق دیگری....این یاس و این شوق در این شعر وجود نداره..و لحن شاعر یکنواخت سپری میشه..گرچه در جاهایی به چیز هایی حمله می کنه د..و ژست مبارز می گیره..اما انگار با دشمن مثل یه معشوق برخورد میشه...

همه یاینها در کنار فضای ساختگی شعرت..از این شعر یک شعر انتزاعی میسازه...معتقدم..ساخت هنر بر توازن می گذره..توازن احساس و منطق...شرک...ایمان..ذهنیت ..عینیت...در کنار زبانهای در تقابل با هم..این توازن برای ما تداعی چیزیست به نام لذت....

گرچه در جاهایی از شعر تو میخواهی از درون شعرت بیرون بزنی و خودت را به یک نیاز جمعی..و بینامتنیتی در برون شعر برسونه...مثل:

همه ی سرباز ها را می کشم
تانک را می کشم
هواپیما و صدای ترسناکش را می کشم

اما اینها در حد گفتار رها میشن..و تو به چالش نمیکشی...برای تو بیشتر پسر بچه خوابها بودن با موهای فرفری مهمه...تا تانک..و هواپیما ..و سرباز..نمی خوام بگم شاعر سیاسی یا مبارز باش..همانطور که میخوام بگم شاعر ضمیر فردی خودت نباش..و برای من هم درون شعرت جایی باز کن..تا حرفم رو بزنم..من هم از درد های خودم بگم...و این زمانی اتفاق می افته که تو حس دموکراسی رو در شعر پیاده کنی..آنطور که زندگی میکنی شعر بگی....چون من هم درون زندگی تو هستم....و سهمی دارم....من در این شعر درد مشترک نمی بینم..فکر نکنم که دوران زیبایی شناسیک رسیده باشه....من هنوژز توی درد ها زندگی می کنیم..توی زندگی زندگی میکنیم..نه خواب نه رویا و نه انتزاع....نقد من بیشتر به ایدئولوژی در شعر توست ...باقی مسائل رو دوستان اشاره می کنن..البته بیگانگی در شعرت خیلی کم همانطور که بعضی ها اشاره کردن وجود داره...اتصالی به ادبیات آمریکای لاتین....معتقد به اتصال هستم اما شرایط خودش رو باید در نظر داشت...
شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 13:14
مسعود آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینجا ایرانه..تاریخ ادبیات خودش رو سپری کرده...در ادبیاتی که هنوز کلاسیسیم به پایان نرسیده بود..ما به ۳ دهه تمامی سمبولیم نیما..سوررئال شاملو..رمانتیسیم سپهری...در جاهایی ماتریالیس فروغ....حالا هم مدرنیسم.شاعران جوان..تازه پسامدرن باباچاهی..و هم دستاش هم داریم..غرب با اینها جنگید..از مرزها و تمامی پتانسیل هاش گذشت...و تاریخ ادبیاتش رو رقم زد..ما هل شدیم..حس کردیم جا موندیم...چرا تو غرب کسی در مکتب کلاسیک شعر نمی گه..مثل شکسپیر ..یا رمانتیک..ویلیام بلیک..شلی...حتی مثل رمبو آندره برتون هم شعر نمی گن..تاریخ تکرار شدنی نیست..اما ما هنوز غزل می گیم رباعی میگیم..براش کف می زنیم..این وضعیت ماست..در این شرایط تاثیر پذیرفتن از فضای دموکرات تاریخ ادبیات غرب کمی سخت است..شاعر ایرانی باید همه چیز رو از صافی خودش و فرهنگ و جامعه خو.دش عبو میده..ساختارش را ..حتی لحنش را می شکنه..و وارد زندگی قرن بیستمی این کشور میکنه..با لحن و زبان خودش...

این کار در اون اندک تاثیری که من از براتیگان ..مارکز ..دیدم...ندیدم
پاسخ:
بابا شما دوتا خواهر و برادر حسابی خجالتم می دینا. ممنونم واقعا . خیلی نظرات ارزشمندی بودن .من به زندگی در فضای ادبی ایران یا آذربایجان یا آسیا یا هرجای دیگه ای اعتقاد ندارم.اگر داشتم مطمئن باش که این شعر رو نوشتم . خیلی درباره ی این چیزها با خودم کلنجار رفتم. بیشتر از ۳ ساله که ذهنمو مشغول کرده . من میخوام که خودم رو بنویسم و ذهنیت خودم را در شعرم ژیاده کنم و بهاین می بالم.البته اجتماع رو قبول دارم و بیش از پیش سعی خواهم کرد که ساختار های اجتماعی رو در شعرم دخیل کنم اما در اندازه ای که خودم درکشون می کنم و مخی فهمم . اگر شعرم رو انتزاعی می دونی پس باید طرز نگاهم رو انتزاعی بدونی.
باید بگم که درست گفتی و برای من یه پسر با موهای فرفری و طلایی بودن خیلی خیلی مهمتر از بقیه چیزها در این شعره ... از نظر من ما همیشه شاهد زندگی جریانهای پارالل و همزمانی اندیشه ها و زندگی های متضادیم . برای من مهمترین وجه اثر وجه زیبایی شناختی ( یا زیبایی شناسیک به قول بابک احمدی) اثره. این وجهه که به نظر من زنده و نامیراست . البته اثر خودم رو اثر ضعیفی می دونم و به بعض ضعفهاش خودم ژی بردم و قسمت مهمی رو هم به کمک دوستان بسیار عزیزی مثل شما متوجه شدم . این نوشته نه در مقام یک جوابیه که توضیح مختصریه در مورد نگاه من به شعرهای خودم.

وقتی شعر می نویسم و یا می خونم خودم رو شاعر یا خواننده ی ایرانی یا هر کجایی حس نمی کنم . من نه اون ور آب زندگی می کنم و نه این ور آب ...من روی آب هستم.
دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 10:39
بهنام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حالا که صحبت به نجوا رسید و چراغ های مجلس خاموشی روشن شد ...

بهتر است یک سری با هم بزنیم به دیوار تمدن معاصر . شیرجه ای برویم به اعماق عشق . سوار مجنون شویم و کلبه ی لیلا را تماشا کنیم ...

در انتظار ردپای عبورت ... !
پاسخ:
سوار مجنون شویم؟؟؟؟
دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 14:49
ناهید آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مهندس(یا همون شاعر)...ما که دوروبرمون از این مهندسای شاعر پیشه زیاد داریم که یکیشم تو خونه مخمونو خورده و فعلا با خودش درگیره دیگرانم در
گیر کرده!...بگذریم...باید بگم شما و طرز فکرتون و تمام تلقی هاتون از زندگی در تمام فضاهاش پرورش یافته همین محیط ادبی اجتماعی و فرهنگیه البته همیشه تاثیر از خارج از محیط بوده و هست و کسی مخالف و منکر این نیست...ولی این اصالته base کارتونه و شما هر جای دنیا که برین باز هم یه ایرانی یا آذری یا شرقی هستین...میخوام بگم سعی نکنین این اصالتو در تفکرات و کارهاتون نادیده بگیرین چون یه جورایی این مهمترین مشخصه شناسنامه ای شعرتونه جدا از اینکه به شعرتون حس صمیمیت بیشتری میده که هر کسی میتونه به نوعی خودشو در سرودن این شعر دخیل بدونه...این نیز بگذرد...نمیدونم حوصله خوندن مطلب طنز رو دارین یا نه ولی با یه کار تازه که ادامه یه مطلب قبلیه به روزم...خوشحال میشم سر بزنید...بهترینها را برایتان آرزو میکنم...جاری باشید و اهل حوالی همینجا . همه جا
پاسخ:
یک حرف رو صد بار نمی زنم!!!
سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1389 23:05
شیما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
اتفاقا دیشب خواب یه پسر بچه رو دیدم اما اصلا شبیه تو نبود!!!
پاسخ:
معلومه !! قرارم نیست شبیه من باشه !!!اصلا مگه تاحالا منو دیدین؟؟؟؟اونی که باید خوابو میدید دیده!!
پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 15:03
ناهید آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام...اولا بحث شعر با نثر خیلی فرق داره...دوما من در مورد نثر اعتقاد داشتم که همه فهمه...حالا اگه به این نتیجه برسم که اینطور نیست مطمئن باشن شیوه مو تغییر میدم...نثر روزنامه ای باید همه فهم باشه چون برای امه مردم نوشته میشه...ولی شعر برای قشر اده و لزوما همه مردم اهل شعر خوندن نیستن و مخاطبش نسبت به نثر خاص تره...جدا از اون ماهیت شعر و هدفش با نثر خیلی فرق داره...نباید اونا رو با هم مقایسه کرد...من درمورد شعر شما نگفتم باید همه فهم باشه احتمالا منظورمو بد رسوندم...من منظورم اصالت نریه که باید در شعر هر شاعری حلول کنه نه اینکه بیایم زبان شعری رو به زبان عامه نزول بدیم...برعکس نثر ه باید عامی تر باشه...خوب از حرفهای ما بل میگیریا!
یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389 10:01
آناشمسواری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .
ترجیح می دادم با صدای خودتون بشنوم .اون طوری بهتره .
همچنان توانایید حرفی نیست !
پاینده باشید
راستی لینک شدید .البته اگه اجازه بدید .
پاسخ:
لطف دارین
یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389 11:21
عادل قلی پور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
با "قسمتی از داستانی که هنوز ننوشته ام"
آمدم!
یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389 19:30
ناهید آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
امروز عکسهای فتوبلاگتونو زیارت کردم بله حق با شماست خالی از لطف نبود! مخصوصا عکسهای طبیعت اردبیل...موفق باشید
یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389 21:55
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
ممنون ...

آپم
دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1389 00:11
نیلوفر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.

چقدر شاعر شدی... چقدر خوشحالم.
دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1389 00:12
نیلوفر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دلم پسربچه ای می خواد برای خواب هام.
پاسخ:
پس خواب دیدن رو یاد بگیر...
سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389 23:40
مهدی آقازاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
چطوری گل پسر؟
فارسی یا ترکی یاد گرفتی؟
هروقت یادگرفتی بیا باهم بحرفیم من که سوادم به زبان خارجکی نمی رسه.
فدات.
پاسخ:
هنوز دارم الفبا رو یاد می گیرم. در حد سلام علیک بلدم!
سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389 23:52
مهدی آقازاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ضمنا اون کامنت پایینی ام و جوابتونو الان دیدم.
خوب کاری کردی پاک نکردی ما ادبیاتمون همینه ما که مثل شما از پیچک و ریواس و سیب آفریده نشدیم ماز خاک کدر وخشن آفریده شدیم و از پیروان مکتب ادبی بی ادبی هستیم آقای اینگیلیش.
اگرم ازن بپرسن ادب ازکه آموختی میگم : از موسیو مهدی اکبری فر.
پاسخ:
از عنایاتتان ممنون:))
چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1389 11:19
آناشمسواری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مرسی بابت لینک
اما من« شمسواری »ام اخوی« شموسواری» خودتی .
پاسخ:
بله...ببخشین:)
پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389 02:44
صالح
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خواندنش لذت بخش بود....
و خاطرش اندوهگین....
زیاده قربانت......
پاسخ:
آره زیاده..
پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389 19:43
سپید
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خسته نباشید
من به روزم
منتظرم حضورت!!!!!!!!!!!!![گل]
بهت نظر نمیدم چون خبرم نکردی
بای
جمعه 14 خرداد‌ماه سال 1389 12:31
علیرضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به روزم سر بزنی ژا بزنی خوشحال میشم
جمعه 14 خرداد‌ماه سال 1389 17:50
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قفسم را با خود می کشم

و حلزون های مادر

پشت سرم آب می ریزند ...

و با یک مجموعه شعر تازه " این تن ایرانی "
پاسخ:
یا بخت و یا اقبال...
دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1389 23:50
طلوعی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من نمیدونم
اصلن کدوم کتاب؟ کدوم شیرینی؟
من؟ من و ترجمه؟ محاله ... حتمن اشتبا شده ...

بابا یه بارم شما شیرینی بدین دیگه .. همه شیرینیارو میرین تبریز نوش جان میکنین اونوقت هیچی نصیب ما نمیشه ..


ولی چشم!
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 12:41
آیدینـ ضیاییـ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
جنبش ، با مطلب "پس غزل می گویند و بی اثر می مانند!" به روز شد.
والسلام.
جمعه 21 خرداد‌ماه سال 1389 19:36
ناهید آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام...با یه شعر تازه به روزم و منتظر نظراتتون...بدرود
شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1389 12:57
مسعود آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلا مهدی جان
چطوری ...این مقاله ی زپرتیه ما را که نه یافته ای؟!
با یه شعره تازه بروزم.....البت...عرض دیگری هم دارم که خواهد شد عرض
شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1389 13:14
مسعود آهنگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
داشتم نظرات رو می خوندم و بیانیه های تو رو...گفتم یه چیز هایی جا مونده نگفتم....قبل از این خوشحال شدم تو همین فضا جوابیه می گذاری و بحث می کنی...کار خوبیه....

راستش با نظر خواهرم بابت اینکه این شعرت زبان قوی داره مخالفم
اصلا زبان یعنی چی؟
لحن یعنی چی؟
هر کسی که راوی خوبیست مگر زبان خوبی هم دارد..یا هر کس تصویر پرداز خوبیست..یا هر کس انتزاع محض به کار می برد....
اصلا مگه تک صدایی حرف زدن هم زبان می خواد.....
زبان یعنی متن....متن یعنی فضا..فضای آزاد..و بی پروا...
کدام بی پروایی.ماها عادت کردیم به نقد روتین ادبیات و دلبخواهی برخورد کردن با شعر و احساس و فرهنگ....نتیجشم میشه همین ادبیات نه عقب افتاده که دور اففاده از خویشتن خویش....
و تا زمانی که نیابیم درد مشترکی را که شاملو فرادش را از حنجره ی تک تک ما فریاد زد ..زبان بی معناست...شعر قاب عکس بچه هایی بیش نخواهد بود که حتی به خنده نمی آورد دهن کجی های شاعر به فرهنگش به خودش....

گفتی برای من بیش از هر چیز وجهه زیبایی شناسیک کار مهمه....این تنها چیز نامیراست....اصولا ما توی تاریخ دوره ی بازگشتی تعریف خواهیم کرد برای چیز های نا میرا....و حال تاریخ ادبیات ما...به همه ی نشیب و فرازی که داشته از کدام دوره می تواند بحث کند...اصلا ویژگی نا میرایی در چیست....

یادم میاد چند دهه پیش جمله ی نیچه رو که:خدا مرده است..نا میرایی در یک گفتار برای ما جنگ شد..شعر شد...ئ همه شعر ها دروغ شد...کدام دروغ..آخه پسر زیبایی شناسیک برای پاین تاریخه....پایان بشر و شعرش را نه تو دانی و نه منووواصلا اگر بحرانی نباشه ما شاعران برای گل و بلبل شعر نخواهیم رود...برای ایده آلیسم شعر تعریف نمی شه....متن باید ...با لباسی که به تن داره خودش رو نشون بده ...شاید تو میبینی زیبایی محض رو حقیقت نامیرا رو ..کس چه داند که در اینپرده چه ها می گذرد....همین
پاسخ:
هر کسی از ظن خود شد یار من....
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 19:53
چای، تاکسی، یک ربع مانده به 5
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تو باید دختر می شدی
با موهای طلایی و فر دار
که غصه می خوردی و می رسید تا سر زانوهات
که می رقصیدی و باد عاشق می شد
با هم فکری می کردیم
برای این پینوکیوی چوبی
که دود از کنده اش بلند شده
و می گوید دوستم دارد
تو باید دختر می شدی
با هم از اشکهای قندیل بسته حرف می زدیم
و از سیلی های پدرانه
یک تصمیم اساسی می گرفتیم
برای دامن های تنگ همیشه تا شده ....توی کمد
فکرش را نکن که دیوانه ام
خوابگاهم مدرسه خوبی ست
برای دخترهایی
که جنس شان را
کاغذ پاره ها اثبات می کنند
تو باید دختر می شدی
می آمدی عیادت من
می کشاندی ام از این پستو بیرون
با هم سرکی می کشیدیم
توی سلمانی های مردانه
و روسری هایمان را دخیل می بستیم
به ضریح گردن هامان
تا زنده به گورمان نکنند
تو باید دختر می شدی جانم
تا دیگر از عشق
با احتیاط حرف بزنی
تا زودتر بزرگ شوی پیش از قد کشیدنت
و کوتاه بیایی اغلب
تو باید دختر می شدی
این را حتما به مادرت بگو
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد