X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

جاماندن از بهار


چه کسی حال مرا می فهمد
جز یک درخت
که حواسش نبوده

کی بهار شد


از تو جامانده ام
و درختی که از بهار جا بماند
بریده می شود ...




من نباید باشم، این را یک سال است که فهمیده ام، گرفتار بودنی متناقضم از آن رو که شوند متعلق به خود را یک سال پیش در چنین روزی بادی که از جانب سرنوشت می وزید با خود برد از این گاه به گاه شوم که در آن می زیم. من نباید باشم، فهمیده ام اما این طنابها که من را بسته اند به ارابه ی زمان و صورت بر زمین می کشندم زبان حال حالیشان نیست . من فهمیده ام اما ناچارم...

تاریخ ارسال: دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:16 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب