X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

خوشبخت ترین مرد


از سر کار می آیم
و خود را از چوب لباسی آویزان می کنم
ادامه ام
آنقدر خسته است که به تخت خواب نمی رسد
می افتد در آینه ای
عینکش را بر می دارد
و هی آه می کشد:

"
من،
خوشبخت ترین مردی هستم
که دیر به خانه اش رسیده است ،
فقط کمی از لبانت را نیاز دارم
برای خندیدن ...

"

مهدی اکبری فر
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:58 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب
نظرات (2)
یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391 22:58
نسرین علیزاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هیچی دیگه! چی میشه گفت؟! براووووووو
جمعه 8 دی‌ماه سال 1391 17:37
سولماز نعمتی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
وقت بخیر
امیدوارم که خوب و خرم باشید
با " این شعر نمناک است " به روز شده ام
منتظر نگاه گرمتان هستم
سبز بمانید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد