X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

ابری کوچک در خواب من


صبح بود
سرد بود
خورشید مثل کابوسی سروقت ابرها می رفت
پیش از آنکه گریه کنیم
عینک هایمان را در تاریکی گم کرده بودیم
هر دستی به هرچیزی که میرسید
سخت در آغوشش می گرفت
یکی دست انداخته بود در شانه های درختی
دیگری
رودخانه ای یخ زده را به فرزندی قبول کرده بود
و من
صدای گریه ی کوتاه ابری را می شنیدم
که جا مانده بود از آسمانش.
مثل همیشه در ناگهان اتفاق افتاد
آمدن باد
رم کردن ابرها
و ما که تا تنها میشدیم آواز می خواندیم
خورشید رفته بود
تاریک بود
شب بود
سرد بود
درختی که با خود آورده بودیم می لرزید
و رودخانه در خواب
چیزهایی می گفت از ماهیهای آزاد
خرسی از درخت پایین آمد
نعره کشید
و به ضرب گلوله ای در رودخانه ی یخ زده افتاد
رودخانه بیدار شد و فریاد زد
درخت فریاد زد
خواستیم فریاد بزنیم اما صدایمان را فراموش کرده بودیم 
فرار کردیم 
سرد بود
سرد بود
پناه بردیم به خوابهایمان
ابری کوچک در خواب من کوتاه می گریست
بیدار که شدم
نه درخت درخت بود
نه رودخانه رودخانه
دنیا ایستاده بود
و عبور دنباله داری کوچک را تماشا می کرد...

مهدی اکبری فر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1391 ساعت 13:24 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1391 22:29
شیما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بیدار که شدم
دنیا ایستاده بود
و عبور من را تماشا میکرد...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد