X
تبلیغات
زولا

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

بازآی ای شادی دم عید

شب عید بچه های کوچک دسته دسته جمع می شدند و خانه به خانه ی روستا می گشتند و عیدی جمع می کردند. پدر و پدربزرگ از صبح می رفتند مغازه ی "شوکور" یا "قاچاق" یا "احد" و پول خرد تهیه می کردند برای عیدی.  ما هم می نشستیم دور کرسی و صدای سگ ها که بلند می شد یعنی یک دسته ی دیگر آمده اند عیدی بگیرند. پشت در چوبی را باز می کردیم و هفت هشت بچه با لپ های سرخ و کلاه های تا زیر ابرو کشیده، با چوبدست زغال و فانوس یا چراغ قوه ای در دست پیدایشان می شد. گاهی هم مادربزرگ صدایش در می آمد که فلانی پسر بهمانی است، عیدی بیشتری بدهید. و پسری که سرش را می انداخت پایین و زیر چشمی ما را نگاه می کرد و لبخندی می زد.

حالا ای شادی دم عید بازآی... ای کودکان گونه سرخ روستای من به خانه برگردید... بیشترتان اکنون کارگران کارخانه های شب بیداری و بی مزدی و عیالواری پایتختید... باز آیید که آتشی بر بامها و آتشی در دلها بیاندازیم، که هاچار و زرنیخ به هم آوریم و صدای خنده هامان تا خرمنهای کور طرفهامان برود...

خرگوشهای خاکستری، خرگوشهای چست و چابک خاکستری روزهای عید، از پشت بوته ها که دویدید دیگر نفهمیدم تا کجا رفتید که بازگشتنتان این همه سال طول کشیده است، سگ ها را بسته ایم، دهان گرگ را سید مدتهاست که به دعا بسته است.... دایی اوغلی از آنطرف تپه ها آجیل و کشمش و پلوی عید آورده است، همه را پیچیده به به روسری که بویش باد است، چه فایده که دیگر بابا بزرگ نیست، چه فایده که دستمان به شاخه های سیب می رسد اما دیگر شکوفه ای در کار نیست...

اما تو ای شادی دم عید، باز آی... باز آی...

برچسب‌ها: عید، نوروز
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 22:58 | نویسنده: مهدی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد