X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

داستان من - بخش اول

بخش اول
اول از همه باید این را مشخص کنم که این خاطرات شخصی من نیست که شما سرتان را داخلش کرده اید و می خوانید. این داستانیست که من قهرمان آن هستم . قرار است خیلی ساده و بی شیله پیله برایتان تعریفش کنم و مطمئن باشید در آن به نشر اکاذیب هم خواهم پرداخت. خیلی دوست داشتم که نامی از خودم در داستان نیاورم و تنها اکتفا کنم به استفاده از ضمیر من و بعضی جاها هم تکه ای از لباسم را به شما نشان دهم و بگویم که این تکه ای از لباس من است در این جای داستان که دارد برایتان روایت می کند. شما عادت کرده اید به اینکه قهرمان داستانتان اسم های قشنگی مثل دیوید و سام و راسکولنیکف داشته باشد یا اسمش آنقدر عجیب و غریب باشد مثل گریگوری زامزا و شاید هم سامسا که شما را از همان اولین سطرهای داستان درگیر خودش کند. بگذارید با شما صادق باشم و خیلی راحت بگویم که من مهدی هستم ، مهدی اکبری فر و اگر امکانش بود از دست دادن با شما خودداری نمی کردم. از آنجا که فامیلم با الف شروع می شود در خیلی لیست ها جزو نفرات اول بوده ام و البته این همیشه مایه ی بدشانسی ام بوده مثل وقتی که معلم شروع به پرسیدن سوال از بچه ها می کرد از روی لیست دفتر نمراتش. نام کوچکم مهدی یک اسم عربی است به معنای هدایت شده و بین شیعه ها نام مقدسی هم هست. من عرب نیستم و تا آنجا که شناسنامه و همه ی مدارکی که دارم تایید می کنند شهروند ایران هستم. ابروهای پرپشت به هم پیوسته و نامرتب و همینطور چهره ام فکر می کنم این قضیه را مشخص تر کند. در کشور من استفاده از نام های عربی متداول است. این ها را برای این می گویم که ممکن است روزی این داستان ترجمه شود و شما که خواننده ای این داستان هستید از یک جایی آن طرف دنیا باشید که بخواهید سر از راز و رمز این اسم که احتمالا برای شما عجیب است و بدبختانه نمی توانید "هـ" آنرا آنطور که من دوست دارم تلفظ کنید دربیاورید. با خواندن جمله ی قبلی که مشکلی نداشتید؟ شاید نیاز به کمی ویراستاری داشته باشد اما من عجالتا از خیر این کار میگذرم و به ادامه ی صحبتم می پردازم. من زیاد به بازی های زبانی و این چیزها در داستان علاقه ندارم(در شعر چرا) و همانطور که گفتم خیلی ساده داستانم را خواهم گفت. پس اگر دارید نسخه ی ترجمه را می خوانید و مطمئن هستید که مترجم به حد کافی به زبان فارسی تسلط دارد نگران نباشید چون چیز زیادی را از دست نداده اید.
 
دارم به این فکر می کنم که تغییراتی در آنچه واقعا هستم بدهم . البته منظورم خود خودم نیستم. یعنی در داستانم شخصیتم و همینطور واقعیت ها را طوری دیگر بنویسم اما قول می دهم طوری همه ی اینها را دستکاری کنم که شما به این سادگی ها شصتتان خبردار نشود که قضیه از چه قرار بوده و من کجاهای داستان سرتان را کلاه گذاشته ام و غرق خیالتم شده ام. خیال پردازی بهترین چیزی است که آدم می تواند داشته باشد. می توانم چشمان همه ی شما را ببندم، وادارتان کنم که یک ماشین بی ام و مشکی را تصور کنید که خودتان پشت رلش نشسته اید در حالی که یک دختر خیلی خوشگل و خوش تیپ که برجستگی سینه ها از روی لباسش مشخص است و شاید هم با پیرهنی تقریبا دکولته نشسته باشد کنارتان (قول میدهم برای اکثرتان نه شکل زنتان باشد نه دوست دخترتان). از رنگ پوست و مویش چیزی نگفتم اما نیازی هم به گفتن نیست. شما قبلا تصورش کرده اید .اوه شما خانوم هستید؟ ببخشید چون واقعا نمیتوان حدس بزنم شما خوشگلترید یا خانومی که کنارتان نشسته. خوب دقت کردید؟ می توانید چشمانتان را ببندید و هنوز ببینید. حتی وقتی این سطرها را دارید می خوانید چشمانتان بسته است و مشغول دیدن چیزهای دیگری هستید که این کلمه ها از پرداخت به آنها ناتوانند. مثلا وقتی چشمانتان از کلمه ی رنگ عبور می کرد این همنشینی سه حرف ر ،ن،گ نبود که شما دیدید، چیزی مثل قهوه ای ، زرد یا مشکی از صفحه ی کاغذ بیرون آمد و روی موهای دختر نشست.. راستش را بخواهید خودم که داشتیم این سطرها را می نوشتم عوض خودم یک مرد سیاه پوست با موهای فرفری کوتاه، عینک آفتابی و حلقه ی طلایی کوچکی آویزان گوشش تصور کردم که کراوات خوش فرمی هم بسته است. نکته ی جالب همینجاست که برای هر کسی منحصر به فرد است این تصورات. نمی خواهم زیاد قضیه را فلسفی اش کنم چون به نظرم خیلی خیلی ساده تر از این حرف هاست. شما چشمتان را به یک طرف می بندید و به طرف دیگری باز می کنید. این دنیای درون شماست. پس به دنیای درون من خوش آمدید.

مهدی اکبری فر



بازگشت به فهرست

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد