X
تبلیغات
پیکوفایل
چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1385
پاییز چه زیباست شهریور۸۵

 

آفتاب کم قوت صبح پاییز در حال تابیدن است.درختان بلند چنار و نارون در دو طرف جاده خاکی و نا هموار ، پشت دیوارهای کاهگلی باغ قد برافراشته اند جوی آب باریکی از زیر دیوار بیرون آمده و راهش را از وسط جاده به طرف مرغزار باز کرده است. جز کلاغ و گنجشک پرنده ای روی درختان وئ در آسمان پدیدار نیست ،صدای قارقار کلاغ ها یک لحظه قطع نمی شود و با شرشر آب جوی در می آمیزد. جوی در میان جاده گاه عریض و گاه باریک ادامه می یابدئتا جاییکه نصف بیشتر جاده زا آب می گیرد.گوسفندان اطراف اب جمع می شوند و پیرمرد تازیانه به دست و خورجین به پشت آنها ئرا می پاید.پیراهن مندرس و شلوار پارچه ای سیاه کهنه ای بر تن دارد و کلاه پشمی بر سر نهاده است.سر و موی سفید و صورت چروکی اش حرف از هفتاد هشتاد سال دارند.

صدای بع بع ماده گوسفندان به دنبال بره ها ،صدای کلاغ ها را گم کرده است.دستش را به کمرش می گزارد و نیم نگاهی به درختان لخت می اندارد و یاد همه ی پاییزها اهی می کشد و گله را به طرف مرغزار می برد.

هوا هنوز گرم نشده و سرمای آب جوی دندانهایت را به هم می زند .قبل از اینکه به راهت ادامه بدهی ، بار دیگر باز گرد و جاده را نظاره کن،چشمهایت برگهای ریخته را سفر خواهند کرد.

آنگاه بسایند

تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ

آرام نگیرند

جاویدبمانند.

سر باز برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند

پاییز چه زیباست

چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1385
نقاش

 

خیلی ساکت و بی صدا روی چارپایه ی چوبی اش نشسته است و دارد با رنگهایش ور می رود،یکبار قرمز و سبز را با هم می آمیزد و رنگی جدید می سازد و باری آبی را نیز به میان انها می برد و رنگی دیگر می آفریند،قلم موهایش را می نگرد و بهترینشان را بر می دارد ،قلم مویی کز موی خیال شاعران ساخته اند.نگاهی عمیق به صفحه ی سفید و پارچه ای بوم می اندازد،نه! خیال شاعران هم نقش است و همان خطوط سیاه نازکی است که نقاش بر بوم کشیده تا راهنمایی باشد برای راهپیمایی قلم در سیطره سفید بوم.
 

حال دیگز وقت عمل است و عمل در قلم است .قلم مو گاه تند و گاه کند بر سطح سفید بوم ضربه می زند و  هر بار یادگاری از خود بر روی آن باقی می گذارد ،نمی دانم نقاش می کشد یا قلم مو ،یا شاید هم این بوم است که جواب عشق رنگین نقاش را با رنگ می دهد ،اول جز چند خط رنگی چیزی دستگیرت نمی شود اما نا گاه از میان بوم درختی سر بر می آورد و به دنبال آن گروهی از درختان در مقابل چشمت صف آرایی می کنند،آنقدر سریع اتفاق می افتد که حتی فرصت نداری بعدی را حدس بزنی،شاید نقاش هم نمی داند ،شاید فرصت اندیشیدن ندارد،آخر اشتیاق بوم و سعی قلم نقاش را به وجد آورده و فرصت را از او گرفته و شاید هر نقش کاری است بدیهی از او و قلم مو و بوم .


یواش یواش آسمان را هم می بینی، تکه های ابر به خوبی از آسمان متمایزند،کمی بعد می بینی که پایین بوم هم آسمانی دارد ولی اگر خوب توجه کنی در می یابی که این آب است که آبی از آسمان گرفته و بوته های نازک و نامنظم برنج بین آن روییده اند و اگر آن زنان دامن جمع کرده را ببینی حتما خواهی فهمید اینجا کجاست
.شالیزار است و موسم نشا.آنقدر خوب در آمده که هر لحظه منتظری یکی ار آن زنها کمرش را صاف کند،نگاهی به تو بیاندازد و بعد با گوشه ی رو سری عرق اشرا پاک کند و باز دوباره دولا شود و نشا بکارد، اما زهی خیال باطل که اینها همه رنگند و نقش،اما چه زیبا با پیکر بوم اخت گرفته اند.انگار از همان اول روی بوم بوده اند و اصلا همین طوری از کارخانه در آمده اند.


نقاش خوب بوم را نگاه می کند، چین بر پیشانی بلن افکارش می افکندو غرق در بوم می شود.تبسمی بر چهره اش می نشیند .انگار همان شده بود که می خواست.صدایی از درون رنگها و قلمها و بوم می آید و می خواند و نقاش گوش می سپارد"

نقاش عزیز
در دور نمای افقی رویایی
با توری ابرهای مهتاب اندود
بر قله ی قاف عزلت و استغنا
می بینمت از دور و صلا می دهمت... .

چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1385
جستجو
به دنبال تو میگردم ، در تک تک کوچه ها و کوی ها و خیابانها و در تمامی این زمین که پیش روی من است،روییدن هر گیاه را و شکفتن هر گل غنچه را به دنیال نشانی از تو می بینم ،و تو را در تک تک گلبرگها و چمنها و آبها و آسمانها یگانه می بینم ، پس بیا و من را دریاب چرا که بیشه ی ظلمانی و دشت غم گین من که تا دور دستهای افکار گره خورده ی من امتداد دارند جز با زمزمه ی نام تو آرام نمی گیرد .
جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385
صدای پای خدا
آرام ، گوش می کنم ،صدایی می آید ، صدایی که از تک تک آجرهای اتاق و از لا به لای در و دیوار مرا می خواند ،نه صدایی فراتر از این اتاق تنگ و تاریک  نم زده که از جای جایش تنگنا فریاد بر می آورد.و صدا مرا به خروش می خواند ،صدایی بلند مرا به خروش می خواند ،چرا غی خواهم خرید و اتاقم را روشن خواهم ساخت و با شماره های قلبم خدا را خواهم شناخت، آری ، بالا خواهم رفت ، صدای پای خدا را خواهم شنید،غنچهی دلم خواهد شکفت و ساقه برگهای وجودم تا ثریا قامت خواهند کشید،
آری ، همچون آفتابگردان چهره به چهره خورشید، جاویدان خواهم ماند، دست از هر چه نیرنگ و دنیا خواهم کشید . من به او خواهم پیوست، من از خدایم ،به او باز خواهم گشت...
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بداهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..