X
تبلیغات
رایتل

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

مصاحبه با شهریار مندنی پور

شهریار مندنی پور تا به حال جوایز متعددی را به خاطر داستان های کوتاه و رمان هایش در ایران دریافت کرده است. او را یکی از برجسته ترین شاگردان هوشنگ گلشیری می دانند که در سال 2006 ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد و هم اکنون در دانشگاه هاروارد مشغول می باشد. آخرین رمان وی که در آمریکا به چاپ رسید، به ده زبان ترجمه شده و انعکاس گوناگونی را در رسانه ها داشته است.از وی کتاب هایی چون شرق بنفشه ، مومیا و عسل ، ماه نیمروز ، دل و دلدادگی ، آبی ماوراء بحار و همچنین کتاب ارواح شهرزاد در باره ی تئوری های داستان نویسی منتشر شده است.متن حاضر ترجمه ی مصاحبه ایست که ماریسا بل تفالی با وی انجام داده است.

ترجمه : مهدی اکبری فر

در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

 

یک رمان جدید. بعد از آخرین کتابم که در آمریکا با استقبال خوبی روبرو شد احساس کردم که وقت تغییر کردن است ، وقتش است که راه و روش قبلی ام را کنار بگذارم و با شیوه ای جدید در نوشتن روبرو شوم.دارم سعی می کنم از ساختار اثر قبلی ام فاصله بگیرم.

دارم برای بار سوم تلاشم را برای خلق اثر جدیدم که در ایران اتفاق می افتد پیگیری می کنم.شخصیت اصلی داستان مردی است که دچار فراموشی شده و دست چپش را در جنگ ایران-عراق از دست داده است.سعی م یکند که خاطرات گذشته اش و همه ی آنچه بر کشورش بعد از انقلاب گذشه را به یاد بیاورد. اتفاقات دوران جنگ و رویداد های بعد از آن.

 

چه تصویری از یک مخاطب ایده آل در ذهن خود دارید؟

 

به نظرم بستگی به زمانی دارد که نویسنده اثرش را خلق می کند. وقت نوشتن ، نویسنده در ابتدا سعی می کند تا داستان را برای خودش تعریف کند.در این مرحله او به مخاطب فکر نمی کند.اما وقتی یک پاراگراف خوب می نویسی یا صحنه ای را به پایان می رسانی آن وقت است که یاد مخاطب می افتی. هر نویسنده ای یک طیف از خوانندگان ایده آل را در ذهنش مجسم می کند. این خوانندگان می توانند لایه های متن را بشکافند و یا حتی لایه ای دیگر به آن اضافه کنند.

من خاطره ی زیبایی از یک خواننده دارم.وقتی برای جلسه ای که درمورد کارهای من در اصفهان برگزار شده بود شرکت کرده بودم ، دانشجوی جوانی پیشم آمد و گفت که داستان کوتاه "شرق بنفشه" ی مرا دوست دارد.از او تشکر کردم و گفتم:"ذهن های خلاق اغلب کار نویسنده را تکمیل می کنند حتی اگر اثر را نخوانده باشند، اگر بتوانی یک جمله از داستان را از بر برایم بخوانی جایزه ای پیش من خواهی داشت."او شروع کرد به خواندن داستان من از حافظه اش و تن صدایش دقیقا همانی بود که من در سر داشتم.عجیب بود.همینطور داشت ادامه می داد. گفتم کافیست. او داستان را از بر نکرده بود. آنقدر آن را خوانده بود که یاد گرفته بودش. بعد از آن به جایزه ای فکر می کردم که باید به چنین مخاطبی داد و چیزی به ذهنم نرسید جز نوشتن داستانی دیگر.

 

کجا و چه زمانی را برای نوشتن ترجیح می دهید؟

 

من 18 ماه در جنگ ایران و عراق و در جبهه ها حضور داشتم.خدمت سربازی ام را به عنوان یک ستوان انجام می دادم. شاید باور نکنید، اما من پشت سنگر هم مطلب می نوشتم.طرف مقابل انواع اسلحه و مهمات را در اختیار داشت و آنها می توانستد به راختی بمبارانمان کنند.بیشتر مواقع کاری جز پناه گرفتن در سنگرها از دستمان بر نمی آمد.مثل زندگی در زیر زمین بود. روشنی ای غیر نور یک فانوس که برای نوشتن از آن استفاده می کردم نداشتیم درحالیکه خمپاره ها دارم اطرافمان منفجر می شد‌ند.

با توجه به اینها باید بگویم یکی مثل من برای نوشتن دوست دارد یک گوشه ی کوچکی داشته باشد.مهم نیست کی و کجا می نویسم، فقط به پناهگاهی ساده نیاز دارم که احساس کنم مال خودم است ، حتی اگر فقط برای چند ساعت باشد. زمان نوشتن هم اهمیت زیادی ندارد ، زمان و شما همدیگر را پیدا می کنید.

 

 

وقت نوشتن موسیقی گوش می کنید؟

 

بله ، البته . سوال شما غمگینم کرد.مجموعه ی سی دی ها و کاست هایم در اتاق کارم در ایران را از دست داده ام.جمع کردن شان چند سال طول کشیده بود.بعد از انقلاب دوره ی کوتاهی موسیقی ممنونع شده بود و پیدا کردن موسیقی خوب کار دشواری بود. نمی توانستی یک یمفونی خوب و یا آواز جدید گیر بیاوری.یک فروشگاه زیرزمینی بود که می توانستی آهنگ های ارزان پیدا کنی که لزوما آهنگ های خوبی نبودند.به آهنگ های رمانتیک گوش می دادم وقتی که صحته ی رمانتیکی می نوشتم و موسیقی کلاسیک گ.ش می کردم وقتی صحنه ای پیچیده را در داستانم داشتم.موسیقی فیلم را هم دوست داشتم چون به یاد آوری صحنه ها حین نوشتن کمک می کرد.

 

فلسفه ای درباره اینکه چرا و چگونه می نویسید دارید؟

 

بعضی اوقات فکر می کنم فکر ها و احساساتی وجود دارند که نمی توانی به سادگی با کلمات متداول بیانشان کنی و زورت را می زنی تا درباره شان بنویسی.احساساتی وجود دارند که تو از دنیای بیرون و دنیای کلمات دریافت می کنی ، و مفاهیم داستانی خاص که از اتفاقات ناگوار و یا مناسبت های لذت بخش سراغت می آیند و تو سعیت را می کنی که به رشته ی تحریر در آوریشان. همیشه در کنار هر حسی داستانی وجود دارد و تو تلاش می کنی که آن را برای خودت یا کسی دیگر روایت کنی تا چیزی ورای این احساس ساخته باشی.شروع به نوشتن می کنی و وقتی داستانت را تمام کردی حس می کنی که آن احساسات را نتوانسته ای آنطور که باید و شاید بیان کنی و بعد شروع به نوشتن داستان دیگری می کنی.

 

چطور محتوا و فرم را همراه می کنید؟

 

فرم همه چیز در نوشتن یک داستان است.برای بیش از هزاران بار ، هزار و یک داستان و قصه در این دنیا نوشته و روایت شده اند.ما می خواهیم چه چیزی را تعریف کنیم؟ کدام قصه نگفته باقی مانده که روایتش کنیم؟ پس سعی می کنی در یک فرم جدید تعریفش کنی. به بیان دیگر ، داستان های جدید زیادی وجود ندارند.همینکه شروع به روایت کنیم الگوها خود را با ما همراه می کنند. مهمترین عنصر فرم است ، فرمی که برای روایت استفاده می کنی.

 

جمله ی خاصی درباره ی نوشتن وجود دارد که متحولتان کرده باشد؟

 

جمله ای از نویسنده ی ایرانی هوشنگ گلشیری .تصور کنید هدفی مقابل شماست و شما به مرکز شلیک می کنید، به قلبش. "یک نویسنده ی خوب می تواند به قلب داستان شلیک کند ، اما نمی خواهد اینکار را بکند.او نزدیکی قلب را نشانه خواهد گرفت ، درست لبه ی آن را." وقتی شما لبه و پیرامون کار را خلاقانه و قدرتمند در دست داشته باشید ، قلب را نیز خواهید داشت.صاف و مستقیم سراغ سوژه نروید؛ مرزهای بیرونی تری انتخاب کنید ، لایه های پنهان را در نظر بگیرید و بگذارید خواننده قلب داستانتان را تصور کند. بگذارید خواننده قلب داستانی را که روایتش می کنید بنویسد.

 

چه توصیه ای به کسانی که مشتاق نویسنده شدن اند دارید؟

 

اگر می توانید نوشتن را تعطیل و یک زندگی معمولی و راحت برای خودتان دست و پا کنید ، می تواند از نوشتن دست بردارید. اگر وقتی نمی نویسید احساس پوچی و افسردگی می کنید ، به این سرزمین عجایب و ناکجا آباد خوش آمدید.

 

بهترین توصیه ای که به عنوان یک نویسنده به شما شده است چه بوده؟

 

هیچ " بهترین توصیه " ای برای یک نویسنده وجود ندارد. نویسندگان خوب خودشان بهترین توصیه ها را به خود می کنند.

 

دوست داشتید که نسخه ی اول کدام کتاب دستتان بود؟

 

شاید "دن کیشوت" سروانتس.

  

هیجان انگیزترین سوالی که مردم از شما می پرسند چیست؟

 

" چرا می نویسی ؟ برای چی می نویسی؟ " انگار که بپرسند چرا نفی می کشی؟

 

وقتی نمینویسید دوست دارید چه کار دیگرای بکنید؟ 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد