X
تبلیغات
زولا

پشت دیوار زمان

از یک نویسنده ...

نفس عمیق


تازه از حمام بیرون آمده ام. موهایم را خشک کرده و با دست حالت داده ام. شانه می کنم که مرتب به نظر برسند، اینطوری حالت موهایم تا شب حفظ می شود، از هم اتاقی هایم یاد گرفته ام. قبلا صبح تا شب کلنجار می‌رفتم که فر موهایم را بخوابانم ولی هرچه تقلا می کردم ناجورتر و بدفرم‌تر می‌شد. صورتم را هم خوب تراشیده‌ام. توی آینه که نگاه می‌کنم از سفیدی و بی‌مویی اش کیف می‌کنم اما دست که می زنم هنوز زبری ریزی زیر انگشتانم است. باید بهتر و خوش تیپ تر از همیشه به‌نظر برسم. این تی شرت را خیلی وقت است نشسته ام ولی باز همین را تنم می‌کنم، بیشتر از آن یکی بهم می‌آید. شلوار جین نو‌ام را هم می‌پوشم. چارپایه را می‌گذارم زیر پایم که ببینم به هم می‌آیند یا نه. آینه‌ی اتاق ما را آنقدر بالا گذاشته‌ا‌ند که صورتم را هم به زور می‌ببینم.کاش آینه‌ی تمام قد داشتیم. فکر کنم به هم بیایند. نگاهی به صفحه ی موبایلم می اندازم : "نفس عمیق" نفس عمیقی می‌کشم و در اتاق را قفل می‌کنم. از نگهبانی که می‌گذرم یارو دارد با تلفن فک می زند. خداروشکر.حوصله ی بگو‌مگو با این یکی را ندارم. تندی از در بیرون می‌زنم و تاکسی می‌گیرم. بوی ادکلن خانم کنار دستی دارد خفه‌ام می‌کند. ‌دماغم را نزدیک یقه ی سوشرتم می‌کنم ، ببینم بوی خوبی می دهم یا نه. چیزی دستگیرم نمی‌شود. موتوری قرمز پوشی راهش را از لابه‌لای ماشینها پیدا می‌کند و از کنارمان می‌گذرد. متوجه یک جفت چشم می‌شوم که شیشه ی ماشین جلویی نقاشی شده. راننده شیشه را می‌دهد‌ پایین و بوی دود قاطی بوی ادکلن می‌شود. بوق می زند انگار که  از صاحب آن دوتا چشم می خواهد راه را باز کند. پرچم‌های قرمز از اتوبوس بغلی بیرون آمده‌اند و کله های نقاشی شده ی آن تو دارند چیزی را با هم می‌خوانند.
×××
شلوغی معطلمان می کند.حسابش را کرده بودم که یک ربع زود‌تر بیرون‌زدم .عرض خیابان را طی می‌کنم. یکجور سستی و بی حالی در دست هایم است. تپش قلبم را می‌شنوم. ترسی از پاهایم شروع شده، به قلب رسیده و حالا در دستهایم جا خشک کرده. نگاهی به صفحه‌ی موبایلم می‌اندازم و نفسی عمیق می‌کشم. می‌پیچم توی کوچه. نگاه دوباره‌ای به صفحه‌ی موبایلم می‌اندازم. انتهای کوچه کنار ماشینی می‌ایستم. خودم را توی شیشه‌اش می‌بینم و دستی به موهایم می‌کشم. دونفر دیگر هم وارد کوچه شده‌اند. خدا‌خدا می‌کنم زودتر شرشان را کم کنند. به پنجره‌ی خانه ها نگاه می‌کنم، به پرده هایی که به خیالم می‌لرزیدند و نمی‌لرزند. کوچه خلوت شده، کاش همینطور بماند.
یک ربع گذشته ، یک ربع گذشته و حالا دیگر وقتش است، سر کوچه پیدایش می‌شود، با موبایل توی جیبم ور می‌روم. گرمایی در گوشم حس می‌کنم. دارد می‌آید ، با شال بنفش و مانتوی مشکی. دستی به پیشانی می‌کشم و عرقم را پاک می‌کنم، مثل دفعه‌ی اول ، از دور که می‌بیندم لبخندی می‌زند و سرش را می‌اندازد پایین ، دستی به موهایم می‌کشم "سلام، خوبی . سلام ، خوبی .سلام ، خوبی.."
"سلام" می‌گوید و زل می زند توی چشمهایم ." چشمهای قشنگی داری"با خودم می‌گویم. جواب می‌دهم "سلام" و سرم را می‌اندازم پایین. "بریم؟"، نگاهی به آخر کوچه می‌اندازد و خیلی آرام می‌گوید " بریم".
راه می‌افتیم . کنار همیم، نگاهش می‌کنم، متوجه می‌شود و لبخند می‌زند ، نگاهم می‌کند. "چشمهای قشنگی داری" دوست دارم بگویم ولی زبانم نمی‌چرخد ، وقتی برایش می‌نویسم راحت‌ترم ، وقتی چشمم توی چشمش نباشد. به کوچه‌ی بعدی که می‌پیچیم باز می‌ترسم کسی در کوچه باشد "می‌گم ..." نگاهم می‌کند و منتظر ادامه‌ی حرفم می‌شود "هیچی ، بی‌خیال". بی‌خیال که نمی‌توانم باشم، ترسی در وجودم است ، توی چشم های او هم هست، یعنی باید باشد. تگ‌تگ قدمهامان توی کوچه پیچیده‌، کفشهایش پاشنه بلند نیست وگرنه از تق و تقش معلوم می‌شد. ماشینی از آن سر کوچه پیدا می‌شود و از کنارمان می‌گذرد. به پیاده رو می‌رسیم ، قاطی بقیه آدم‌ها . من گاهی حواسم پرت می‌شود و عقب می‌مانم. به چهار‌راه که می‌رسیم چراق قرمزش کار نمی‌کند . ماشینها همینطور می‌روند و می‌آیند. باید برویم آنور خیابان سوار شویم. از پیاده رو می گذریم. نگاهی به دستش می کنم، ساعتی که به مچش است و دوعقربه که در خلاف جهت هم قرار گرفته اند. حواسش به ماشینهاست که خیابان خلوت شود. دستش را می‌گیرم. انگار که جاخورده باشد خواست دستش را بکشد، نگاهی تند و نگران به پیاده رو پشت سرمان انداخت.
بردمش آن طرف خیابان .ایستادیم که منتظر تاکسی شویم. دستش را از دستانم کشید بیرون  و شالش را مرتب کرد. نفس راحتی کشیدم. ماشین‌ها به سرعت از جلوی مان رد می شوند، تاکسی ها یا پرند و یا جا برای ما دونفر ندارند. "بیا بریم جلوتر سوار شیم". شانه بالا می‌اندازم ، می‌رویم تو پیاده رو. چند نفر دارند از روبرو می‌آیند، تیپشان قرتی می‌زند، نکند دلقک بازی شان بگیرد، تیکه ای چیزی نیندازند...از کنارمان رد می‌شوند، یکی‌شان زیر چشمی نگاهمان می‌کند ، اول من و بعد او را. جرات می‌کنم و دستش را دوباره می‌گیرم ، دستش را شل می‌کند و از دستم می‌کشد بیرون، ته دلم خالی می‌شود، دستش را از دستم در نیاورده که انگشتانش را چفت می‌کند به انگشتانم و فشار می‌دهد ، انگار که بگوید " حالا بهتر شد ". لبخندی می‌زنم و لبخندش را تماشا می‌کنم.
ماشینی بوق می‌زند و از کنارمان رد می‌شود. یکی از شیشه سرش را بیرون‌آورده و پرچم قرمزش را تکان می‌دهد. هردومان می‌خندیم. به ساختمان نیمه‌کاره ی مونوریل می‌رسیم، کارگرها کنار کپه آجری نشسته‌اند و چای می‌خورند. لباسشان تمیز به نظر می‌رسد. راهمان را از کنار کپه کج می‌کنیم و از کنار خیابان ادامه می‌دهیم. نگاهش به ریل‌هایی است که روی ستون‌های بتونی سوار شده‌ و از زمین فاصله گرفته‌اند "دلم می‌خواد یه روزی سوار این مونوریل شم ، یعنی می‌بینیم اون روزو؟" ، سریع جواب می‌دهم " آره که می‌بینیم ، سوارش می‌شیم و می‌ریم تا ایستگاه آخرِآخر" می‌خندد، "از اونجام دوباره سوار می‌شیم میایم ایستگاه اولِ اول ". دستهایش را می‌فشرم و چشمک می‌زنم به او. صدای آژیری از پشت سر غافلگیرمان می‌کند ، دستهایم را ول می کند ، با خودم حرف‌هایی برای گفتن آماده‌می‌کنم ، آژیر از بغل گوشمان رد می‌شود، خط آبی ماشین را که می‌بینم خیالم راحت می‌شود:"نترس" دست هایش را می‌گیرم و می‌کشم طرف خودم.نزدیک هم راه می رویم، شانه به شانه ، گاهی هم را نگاه می‌کنیم و لبخندی می‌زنیم ، حرفی برای گفتن به نظرم نمی‌رسد ، ماشین ها از نزدیکمان می‌گذرند ، زوزه می‌کشند و هر‌از گاهی صدای یکی از آن قرمز‌پوش‌ها را می‌آورند و می‌برند. چراغ‌ها کم‌کم روشن می‌شوند. ساختمان مونوریل را رد کرده و رفته‌ایم توی پیاده رو ..ریل‌ها همینطور ادامه‌دارند. می‌ایستیم کنار خیابان شاید ماشین گیرمان بیاید. "مثل اینکه همه شو باید پیاده بریم" این را می‌گویم و منتظر جواب می‌مانم" پیاده بریم بقیه رو؟" باز هم جواب نمی‌دهد ، توی فکر است، "بریم". خسته به نظرم می‌رسد...
نوری قرمز و گردان را جلوتر می‌بینم"وااای" نگاهی سریع به عقب می‌اندازم، یکی دیگر هم دارد این طرفی می‌آید." خونسرد باش" آب دهنم را قورت می‌دهم ، سعی می‌کنم عادی نشان بدهم ، عادی راه بروم ، می‌خواهد دستم را ول کند ، نمی‌گذارم: " تابلونکن" ، نور قرمز بر روی دیوار می‌افتد و می‌گردد و صورتهامان را روشن می‌کند. حالا آن یکی هم رسید و شدند دو تا. مامورها به سرعت پیاده می‌شوند، نفسم به شماره افتاده، دویدند طرف چمن ها ...چندتای دیگر هم هستند...جلوتر که می رویم چند نفر را به پشت خوابانده اند روی زمین، دستهایشان را از پشت بسته‌اند...ترسان از کنارشان می گذریم... یکی از مامورها بر می‌گردد طرف ماشین و نگاه تندی به ما می‌کند ، حواسم به ریش های جو‌گندمی نامرتب و جای خالی اتیکت روی یونیفورمش هست. ماشین جلویی اریب رفته توی پیاده رو و درهایش همه باز مانده اند. پارچه ی قرمزی به شیشه ی عقب است. صدای یکی شان را هنوز می شنوم که دارد داد می زند."به خیر گذشتاا" صدای نفس عمیقش را می شنوم " به خیر گذشت". ماشینها هنوز از کنارمان رد می‌شوند و سایه‌هامان را روی دیوار کوتاه و بلند می‌کنند. چراغ‌های کنار خیابان خاموش اند.
دوست دارم بروم بالای پل عابری که جلویمان است، "بریم بالای پل ، بریم اونور"چیزی نمی‌گوید و فقط نگاهم می‌کند ، لبخندی می زنم و با لبخندی خسته جوابم را می‌دهد. از پل که بالا می‌رویم بازویم را می‌گیرد، از آن بالا انتهای مونوریل را می‌بینم که توی هوا معلق مانده و به ستون‌های بعدی نمی‌رسد، سرش را می گذارد روی شانه ام...همانطور آرام روی پل راه می رویم... ماشینها و چراغهایشان از زیر پایمان رد می‌شوند و ویژ ویژ می‌کنند... روی پل تاریک تاریک است و چراغ‌ها خاموشند...وسط پل می‌ایستیم...روشنایی چراغی از آسمان بالای سرمان چشمک زنان عبور می‌کند.... 

 

مهدی اکبری فر 

 

نوشته شده در نوروز۸۹ 

ویرایش شده در مهر ۸۹

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد